تبليغاتX

حضور عشق

خيره مانده به چشم من نگاه آخر تو...
خداحافظ

التماس دعا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:48  توسط پ | 
عمریست که از ظهور او جا ماندیم

در غیبت سرد او تنها ماندیم

او منتظر است تا ما بر گردیم

مائیم که در غیبت کبری ماندیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط پ | 
قیامت بی حسین غوغا ندارد

شفاعت بی حسین معنا ندارد

حسینی باش که در محشر نگویند

چرا پروانه ات امضا ندارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:50  توسط پ | 
دوستت دارم بي آنكه بدانم ....

واژه ها در سرودنت هيچ نمي دانند و حقارت خود را نمايان مي كنند. 

مولاي من ! با سينه اي گداخته از غربت نديدنت ، و وجودي كه يتيم

نگاهت مانده ، تو را مي خوانم ؛ من را به حرمت بي كسي هايم 

رهايم كن كه زمانه تيغ جفا بر قلب شكافته انتظار مي سايد ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:27  توسط پ | 
یا مولا جان رمضان به نیمه رسید ... نمی دانم آیا گناهان ما نیز

به نیمه رسیده اند یا نه!

میلاد غریب قبرستان بقیع ، حضرت امام حسن مجتبی (ع) را به

محضر شما و دلدادگانتان تبریک عرض می نمایم... برای ما دعا

کن...

img/daneshnameh_up/f/f8/imamhassan1.jpg
img/daneshnameh_up/6/6d/imamhassan.jpg

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 10:41  توسط پ | 

الان دست او در دست تو می باشد!

آقا سید محمد، صاحب مفاتیح الاصول و مناهل الفقه، از خط علامه حلی، که در حواشی بعضی کتبش آورده، نقل می کند:
« علامه حلی در شبی از شبهای جمعه تنها به زیارت قبر مولایش ابی عبدالله الحسین علیه السلام می رفت. ایشان بر حیوانی سوار بود و تازیانه ای برای راندن آن به دست داشت. اتفاقاً در اثنای راه شخصی پیاده در لباس اعراب به او برخورد کرد و با ایشان همراه شد.
در بین راه شخص عرب مسأله ای را مطرح کرد. علامه حلی(ره) فهمید که این عرب، مردی است عالم و بااطلاع، بلکه کم مانند و بی نظیر؛ لذا بعضی از مشکلات خود را از ایشان سؤال کرد تا ببیند چه جوابی برای آنها دارد با کمال تعجب دید ایشان حلال مشکلات و معضلات و کلید معماها است.

باز مسائلی را که بر خود مشکل دیده بود، سؤال نمود و از شخص عرب جواب گرفت و خلاصه متوجه شد که این شخص علامه دهر است؛ زیرا تا به آن وقت کسی را مثل خود ندیده بود ولی خودش هم در آن مسائل متحیر بود. تا آن که در اثناء سؤالها، مسأله ای مطرح شد که آن شخص در آن مسأله به خلاف نظر علامه حلی فتوا داد. ایشان قبول نکرد و گفت: این فتوا برخلاف اصل و قاعده است و دلیل و روایتی را که مدرک آن باشد، نداریم.

آن جناب فرمود: دلیل این حکم که من گفتم، حدیثی است که شیخ طوسی در کتاب تهذیب نوشته است.
علامه گفت: چنین حدیثی در تهذیب نیست و من به یاد ندارم دیده باشم که شیخ طوسی یا غیر او نقل کرده باشند.
آن مرد فرمود: آن نسخه از کتاب تهذیب را که تو داری از ابتدایش فلان مقدار ورق بشمار در فلان صفحه و فلان سطر حدیث را پیدا می کنی.
علامه با خود گفت: شاید این شخص که در رکاب من می آید، مولای عزیزم حضرت بقیة الله روحی الفداه باشد؛ لذا برای این که واقعیت امر برایش معلوم شود در حالی که تازیانه از دستش افتاد، پرسید: آیا ملاقات با حضرت صاحب الزمان علیه السلام امکان دارد یا نه؟
آن جناب چون این سؤال را شنید، خم شد و تازیانه را برداشت و با دست باکفایت خود در دست علامه گذاشت و در جواب فرمود:
« چطور نمی توان دید و حال آن که الان دست او در دست تو می باشد؟ »

همین که علامه این کلام را شنید، بی اختیار خود را از روی حیوانی که بر آن سوار بود بر پاهای آن امام مهربان، انداخت تا پای مبارکشان را ببوسد که از کثرت شوق بیهوش شد.
وقتی بهوش آمد کسی را ندید و افسرده و ملول گشت. بعد از این واقعه وقتی به خانه خود رجوع نمود، کتاب تهذیب خود را ملاحظه کرد و حدیث را در همان جایی که آن بزرگوار فرموده بود، مشاهده کرد و در حاشیه کتاب تهذیب خود نوشت: این حدیثی است که مولای من صاحب الامر علیه السلام مرا به آن خبر دادند و حضرتش به من فرمودند: در فلان ورق و فلان صفحه و فلان سطر می باشد.

آقا سید محمد، صاحب مفاتیح الاصول فرمود: من همان کتاب را دیدم و در حاشیه آن کتاب به خط علامه، مضمون این جریان را مشاهده کردم. »

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:38  توسط پ | 

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي

 چه اشكها به سينه ها رسوب شد نيامدي

 خليل آتشين سخن، تبر به دوش بت شكن

خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي   

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم نه 

ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي     

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام       

 دوباره صبح ، ظهر ،نه! غروب شد نيامدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:58  توسط پ | 
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران

شناسنامه كرامت

موضوع كرامت: شفاى سكته مغزى در نيمه شعبان

منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 285

مشخصات: برادر، ر - ج، اهل مرودشت روستاى زنگى آباد، 37ساله، بنّا

زمان كرامت: نيمه شعبان 1376

مكان كرامت: در محل سكونت

تاريخ ثبت كرامت: 18/8/78

اسناد و مدارك: چهار مورد آزمايش، راديوگرافى مركز آموزشى درمانى نمازى.

زير نظر دكتر تواضع و يوسفى پور، نامه‏اى از طرف همسايگان شفا يافته

جهت تأييد شفا و شهادت به بهبودى ايشان اظهار نظر پزشكى: گواهى

مى‏شود آقاى ر - ج، كه به علت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب مراجعه

كرده در مورخه دى ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافته‏اند.

خلاصه كرامت به نقل از شفا يافته:

 براى سومين بار سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از

سمت چپ فلج شدم كه بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف و مأيوس

شدن از نتيجه درمان، شب نيمه شعبان بود كه حال اضطراب و نگرانى

خاصى در من وجود داشت كه همان شب در خواب مورد عنايت حضرت

ولى عصر عليه‏السلام قرار گرفته و بحمداللَّه از بيمارى شفا پيدا كردم.

شرح واقعه از زبان شفا يافته :

اينجانب يكى از ارادتمندان آقا امام زمان عليه‏السلام هستم كه براى

سومين بار، سكته مغزى كردم و از ناحيه دست و صورت و پا از سمت

چپ بدن، فلج شدم.

بعد از مراجعه به دكترهاى مختلف، آنها مرا جواب كردند. بعد از مدت‏ها،

يك روز قبل از تولد آقا امام زمان عليه‏السلام به دستور دكتر، جهت انجام

يك سرى آزمايش‏هاى كلّى از بدنم به اتفاق برادرانم به شيراز رفتيم. در

آنجا به مركز درمانى شهيد چمران مراجعه كرديم و براى گرفتن نوبت

ام .ار .اى با توجه به اينكه اين نوع آزمايش را نوبت‏هاى دو ماهه و سه

ماهه مى‏دهند، خوشبختانه همان روز براى ما نوبت زدند.

چون از اول صبح، داخل ماشين نشسته بودم، بسيار خسته و بى‏حال

شده بودم. با توافق برادرها قرار شد كه نوبت آزمايش ام.ار.اى MRI را به

دو روز بعد موكول كنيم، چون فرداى آن روز مصادف با نيمه شعبان تولد

آقا امام زمان عليه‏السلام بود و آزمايشگاه تعطيل بود. بعد از برگشت به

خانه، كم كم اين احساس به من دست داد كه ديگر توانايى حركت در

من نيست و يأس عجيبى در خود احساس كردم.

خانواده و اقوامى كه منتظر آمدن ما بودند، آن روز عصر، همه دلشكسته

و گريان بودند، به گونه‏اى كه تا آن روز آنها را در آن حال نديده بودم.

حالت اضطراب و نگرانى خاصى در من به وجود آمده بود و از خود بى‏خود

شدم، وقتى از پنجره برادرم را مى‏ديدم كه در حال آزين‏بندى و چراغانى

حياط و كوچه است، حالت غريبى به من دست داد. كسانى كه در كنار

من بودند، از شدّت گريه، يك به يك اطاق را ترك مى‏كردند كه مبادا به

نگرانى من افزوده شود. آن شب حدود ساعت 12شب كه همه دوستان

و آشنايان به خانه‏هايشان رفته بودند، من و برادرم، طبق معمول هر

شب، كنار يكديگر خوابيديم و از شدّت خستگى، خيلى زود به خواب

رفتيم.

در خواب ديدم: "ديوارى كه روبروى من است به صورت درى، آشكار شد

و جوانى نورانى از در وارد شد و پايين پاى من ايستاد، بعد به طرف من

اشاره كرد و فرمود: بلند شو!

من در جواب عرض كردم: به علت ناراحتى كه دارم نمى‏توانم حركت

كنم.ايشان دوباره تكرار كردند: بلند شو!

براى بار سوّم دست مرا گرفت و فرمود: تو صاحب دارى، برخيز!

همانطور كه دست مرا گرفته بود، بلند شدم و لحظه‏اى بعد، خودم را در

آغوش برادرم ديدم و ديگر چيزى نفهميدم".

بحمد اللّه عنايت حضرت ولى‏عصر عليه‏السلام در نيمه شعبان شامل

حالم شد و با لطف امام زمان عليه‏السلام شفا گرفتم.

دكتر غلام على يوسفى پور، متخصص مغز و اعصاب، پزشك معالج برادر

ر.ج در جواب نامه دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران در مورد

شفاى مذكور مى‏نويسد:

"گواهى مى‏شود آقاى ر.ج كه به علّت فلج نيمه چپ بدن به اينجانب

مراجعه مى‏كرده، با مراجعه به پرونده قبلى ايشان در مورخه دى‏ماه 1376با شفاى كامل بهبودى يافته‏اند."

 

اى طبيب دردمندان خسرو خوبان كجايى

اى شفا بخش دل مجروح بيماران كجايى

ظلم و جور و جهل و كين يكباره عالم را گرفته

ظالمان جولان دهند اي مصلح دوران كجايي   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 10:21  توسط پ | 
 

مهدی جان! بیگانه دردی است عشق تو و زیبا غمی است

به انتظار قدمهای سبزت زیستن با هر نفس تو را می

طلبم و در هر رویا تو را می جویم...اینک به ریسمان

محبتت می آویزم و پیشانی بندگی بر تربت وجودت می

 سایم و به اقتدای تو این چنین آغاز می کنم :

***بسم رب المهدی***

ای راهیان روشنی ! بیایید در آینه ً چشمان مولایمان مهدی

(ع) خود را بیا راییم و دراین هیاهوی سرگردانی با طهارت

عشق ایشان روزه دار رمضان باشیم.و به مدد آقا امام

زمان (عج) وبه پیشواز آدینه ظهور ،خودمان را دریابیم.

فرازی از دست نوشته های دکتر علی شریعتی:

"هل من ناصر ینصرنی"... وتوانسان،باید"انتخاب "کنی.

به هر حال سه ره پیداست: "پلیدی" ، "پاکی" و"پوچی".

این سه راهی است که پیش پای هر انسانی گشوده

است ، و تو یک کلمه نامفهومی، و وجودی بی ماهیتی و

هیچی که بر سر این سه راه ایستاده ای .تا ایستاده ای

هیچی، چون ایستاده ای هیچی. یکی راانتخاب می کنی ،

به راه می افتی ، و باانتخاب راه فتن ات خودت را

انتخاب می کنی ، معنی می شوی،ماهیت وجودیت معین

می شود ،چگونه بودنت شکل می گیرد ، و این چنین

است که ، آدمی که با تولد وجود یافته است ،

با انتخاب ماهیت می یابد.

اگر براستی عمق و دامنه این سخن امام صادق(ع) را

بتوانیم بینیم که"هر روزی عاشورا و هر زمینی کربلا و هر

ماهی محرم است" بی درنگ در پی آن ، این حقیقت را

احساس می کنیم که :"و هر انسانی ، یک حر" او که

حقیقت و رسالت آدمی را در طبیعت ،و در تاریخ و در قبال

خدا ، خلق و خود ، با فصاحت و بلاغتی استثنائی بیان می

کند ، آن هم نه با مایه ً ذهن و لفظ ، که با عشق و با خون ،

عبارتی که هر کلمه اش پاره ای از بودن اوست.و تو

انسان باید انتخاب کنی: یا به امید" حکومت ری" خیمه گاه

آزادی و عدل را آتش می زنی و به طمع صلهً

امیرالمومنین، ایمان را ذبح می کنی و سرش را به پایتخت

کفر سوغات می بری و یا تحمل این همه زشتی و دنائت از

تو ساخته نیست و همچون قهرمان این داستان تقدیر ،

چکمه هایت را به نشانه خشوع در پیشگاه حقیقت، بر

گردن بندگی ات می افکنی و به جای آنکه کرمی باشی

که در لجن خوشبختی می لولد ، سفینه نجات می گردی

که بر موج سرخ شهادت خویش به سوی کمال میرانی و

سربلند از وفای میثاقت ، و ایفای رسالتت، تا خدا اوج می

گیری و دسترنج عشق و صبر و تقوی و شهادتت را از

دستهای مهربان خدا ، طعام و شرابی می خوری که ویژه

شهیدان ساخته اند و روحهایی که طبیعت از سیری و

سیرابیشان عاجز است ، گرسنه و تشنهً آنند.

و یا نه آن و نه این ... در بحبوحه جنگ راستی و دروغ ، کور

و کرهمچنان بر جای می مانی و همه رویدادها را ندیده

می گیری و تمامی فریادها را نشنیده می انگاری و به

زانوی ذلت می نشینی و دندان غفلت بر جگر می نهی و

خود را در تب و تاب "حریت" به "خریت" می زنی و نگاهت

را از دیدن دوردستها می دزدی و سرت را به خودت بند می

کنی ، پولهای جیبت را می شماری و یا در گیر و دار آتش و

خون ، آینه ای پیش رویت می نهی و زیر ابرو بر می داری

و بهر حال ، یا به شراب می نشینی و یا به نماز می

ایستی تا شاهد عاشورای خویش و شهید کربلای نباشی

و به فریب علم یا دین و سکر خوب بودن یا سربندی امور

خیریه از صحنه غیبت کنی.

                  *لبیک یا مهدی(عج)* 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 13:38  توسط پ | 
 چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی؟

چه شدکه هرچه خوانمت به من نظرنمی کنی

 نشسته ام به راه تو ، به عشق یک نگاه تو

 ز پیش چشم خسته ام ، چرا گذر نمی کنی....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:58  توسط پ | 
خاطره دیدار آقا امام زمان (عج) در روز سه شنبه ۲۹ تیر

ماه ۱۳۸۳ مصادف با شب شهادت حضرت فاطمه زهرا

(س) (یادتان باشد تا آخرش را بخوانید و مثل بعضی ها

زود قضاوت نکنید)

   «بِسمِ اللهِ الرٌحمنِ الرٌحیمِ و بهِ نستعین انٌهُ خیرُ ناصر و معینْ»

خدایا از آن روز که عشقت در زمین خاکی دلم تجلی یافت و

مولایم مهدی(عج) چون آئینه ای پاک و بی ریا در مقابلم ایستاد و

تماشایم کرد و خروار خروار بی کسی هایم را از یادم برد ، چند

سالی می گذرد....لحظه ای بود که به تمام سالهای عمرم می ارزید؛ چقدر دلتنگ آن ثانیه های غریب شده ام  جمکران

دلدادگی بود و من بودم و مهدی (عج) . روشنی وجود او بود و

ظلمت درون من و آسمانی سر سپرده و بی ادعا . می دانم که

عارفان و عابدان زمانه، نسل ها و نسل ها در طلبش ماندند و

بهره ای نیافتندامٌا او بر من بی مقدار منت نهاد و مرا مهمان

خوبیهایش کرد... هنوز نگاه پر مهرش در عمق نگاهم  جا مانده و

صدایش در گوشهایم زمزمه می کند و یاد قامتش ، قامتم را می

لرزاند .او عطر فاطمه(س) را داشت ، چشمانش به چشمان با

صفای عباس (ع) می مانست و نوای گرفته وپر طنین اش،گویی

از سینه دردمند علی (ع) می گداخت . او نور محمد (ص) را بر

چهره داشت و مظلومیت حسین (ع) در کنج نگاهش پنهان بود .

مهر بی کران او ، دلتنگی روزهای نبودنش را بر وجودم آوار کرد و

زانوان در راه مانده ام را امید رفتن داد و بغض تنهاییم را بهانه

باریدن....

او سر گردانی های من را به مکتبی فرا خواند که تا کنون درسی

از آن نداشتم  دوست دارم آن را به گمشدگانی که نشانی از

خود ندارند هدیه کنم شاید خود را باز یابند . آن را برای دخترانی

می نویسم که نجابت انسانیت را در دوراهی جهالت قربانی

کرده اند :

آقا امام زمان (عج) من را به حجابی سفارش فرمودند که امروزه

روز در کمتر کسی دیده می شود و جمله آخرشان این را به من

ثابت کرد که ایشان از وضع پوشش دختران امروزی نا راضی

اند ...

و اکنون ما اگر ادعای همراهی اش را می کنیم در عمل آن را

نمایان کنیم وگرنه بدانیم که هیچ نداریم...

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم   

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو    

هدف من از نوشتن این سطرها ، فقط و فقط این بود که به دل

های یخ زده و نگاه های سرد و خسته ، بشارت حضور مولا را

بدهم...و فریاد کنم اگر آن روز کوفیان علی (ع) را رها کردند، اگر

حسین (ع) در کربلا یاوری نداشت ؛ اگر هنوز نشانی از مزار گم

شده فاطمه (س) نیست؛امروز دل ها از نبودنشان به تنگ آمده

اند و جای خالی مهدی (عج) رانظاره می کنند.

ای غریبه آشنا که اکنون پای حرفهای من نشسته ای ، اگر

نوشته ام را خواندی؛اگر هوای او را کردی ؛ اگر قداست دلت را از

میان خروارها غبار و غفلت بیرون کشیدی و داغ دلت تازه شد:

اول: بار دیگر حضورش را باور کن و تردید را از دلت پاک گردان.

دوم: دعا کن برای اسلامی که نمی دانم چیزی از آن باقی مانده

یا نه

سوم: زندگی را آغاز کن با این تفاوت که این بار یقین داری که

نوری از سلاله پاک فاطمه (س) از جنس خوبیها در زمانه بدیها

وجود دارد ؛ با او بیعت کن و عهد نما که تنهایش نمی گذاری.

و در آخر ؛ یاری بطلب برای خود و همسفران دیگرت وبرای این

بنده حقیر که سرمایه زندگی اش را در قمار این دنیا تماماً باخته

و هیچ در بساط ندارد ، دعا کن شاید تلنگر تپش های قلب تو

رحمت لا یزال الهی را بر خاکستر وجودم فرو ریزد.

ّ« اللٌهم صلٌ علی محمٌد و آل محمٌد و عجٌل فرجهُم » 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 14:5  توسط پ | 

«السلام علیک یا مولانا اباصالح المهدی (عج) » 

 

سلام بر وجود پاک و مقدست...می دانی آقاجان، دلتنگ نگاهت شده ام؛ زمانه از

 

آمدنت نا امید گشته و دل به پوچی ها سپرده؛ چه ایمانها و باورهایی که به پول

 

فروخته شده اند . شیعیانت هم مانند خود غریب و گمنام اند...چگونه تاب می آوری؟

 

در حالی که اسلام دارد زیر پای قدرتمداران فریبکار جان می سپارد و جای قرآن

 

فقط روی طاقچه های قدیمی شده است ؛ باورت می شود ! دیگر نماز و روزه کار

 

پیرمردان و پیر زنان شده .دراین زمانه گویا بهشت راهم با پول

 

معامله می کنند ...چه دروغ های مصلحتی و چه بی حرمتی

 

ها .حتی با چادر های مشکی هم شهوت و پلیدی در فضای

 

زمینیان بیداد می کند . چگونه بگویم برایت که خون پاک حسین (ع)

 

زیر پای یزیدان زمانه پایمال گشته ؛ هنوز صدای فاطمه(س) در کوچه های تنگ و

 

تاریک زمانه به گوش می رسد ، هنوز مزار گمشده اش از اشکهای تو نم دار است

 

(آقا جان تو را به خدا به جای ما هم او را زیارت کن) هنوز ناله های علی(ع)

 

،استخوان در گلو و خار در چشم میان خشت های چاه تنهایی اش بیداد می کند.

 

مهدی جان ؛ حرمت محمد (ص) را شکسته اند ... هیهات ..هیهات که شرم دارم

 

 روزی چشم باز کنم و ببینم خود نیز از حرمت شکنان بوده ام... دوستت دارم .

 

 «اللهم عجل لولیک الفرج »

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط پ | 

به یادش که یادآور خوبیهاست...

 

در حدیث غمت درمانده ام و در آرزوی دیدارت فرسوده ام و در حسرت یک نگاه و

 

در اشتیاق یک تصویر رخ بر خاک نیاز ساییده ام .

 

 

بیگانه دردی است عشق تو وزیبا غمی است به انتظار قدم های سبزت زیستن . با

 

هر نفس تو را می طلبم که درمان دردهایم هستی و درهر رویا تو را می جویم که

 

روشنی دیدگانم تویی .

 

 محبوب من مهدی جان... اسیر کدامین بند گشته ام که چشمانم را از لطف

 

دیدارت محروم گردانیده ام و راه به کدامین بیراهه رفته ام که تو را در آنجا منزل

 

نیست .آسمان دوستی هایم به خورشید ولای تو مزین است و سپیده دم هستی ام

 

جلوه از عشق تو یافته . مصراع زندگی ام با قافیه تو پایان خواهد یافت ... بیا... بیا

 

و قدم بر دیدگانم بنه تا نور بصیرت یابند و حقیقت را برایم تفسیر کن.

 

می گویند روزی دیگر در سرزمین ما آفتاب شعله خواهد زد.

 

می گویند تلالوء شراره اش یخبندانهای اعصار ار خواهد فسرد

 

... ومن زمستانهای طولانی برفهای غربتم را انباشته ام تا بغض تنهاییم را فریاد

 

کنم.... همچنان منتظرم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:34  توسط پ | 
دوشینه فتادم به رهش مست و خراب

مست از می عشق او نه از باده ناب

دانست که عاشقم ولی می پرسید

این کیست کجائیست چرا خورده شراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:48  توسط پ | 
 


*
*
*
*

JavaScript Codes {

JavaScript Codes overflow:scroll; overflow-x:hidden; } .s1 { position : absolute; font-size : 10pt; color : blue; visibility: hidden; } .s2 { position : absolute; font-size : 18pt; color : red; visibility : hidden; } .s3 { position : absolute; font-size : 14pt; color : gold; visibility : hidden; } .s4 { position : absolute; font-size : 12pt; color : lime; visibility : hidden; } //-->

*
*
*
*
*
*
*


explorer blog